دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶

  • کد خبر : 512
  • تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۲/۱۳
  • ساعت انتشار: ۱۰:۰۸
  • بازدید: 76 بازدید
  • نظرات: 0
  • پ

تفریح مرحوم ناصر حجازی در بنگلادش +عکس

 

زنده یاد ناصر حجازی در پایان دوران بازیگری فوتبال به تیم محمدان بنگلادش رفت، او پس از مدت کوتاهی سرمربی این تیم شد و سپس در سال ۱۳۶۹ بازی خداحافظی خود را در این تیم انجام داد.

تصویر زیر مربوط دوران حضور مرحوم حجازی در بنگلادش است.

مستند ناصر حجازی خانواده ناصر حجازی خاطرات ناصر حجازی بیوگرافی ناصر حجازی

به هر صورت وقتی از استقلال هم کنارم گذاشتند حدود پانصد دلار تهیه کردم و با خودم فکر کردم که بروم خارج و در سن ۳۵ سالگی در یکی از کشورهای آسیایی دروازه بانی کنم چون بالاخره می توانستم تا سه، چهار سال دیگر هم دروازه بانی کنم ضمن اینکه در آسیا هم همه مرا می شناختند پیش خودم گفتم می توانم در یک تیم خارجی خودم را مطرح کنم.

در آن سال یک نفر به نام غلامرضا برهان زاده که او هم فوتبالیست بود به من گفت ناصر بیا با هم برویم هندوستان و آنجا در یک تیم باشگاهی بازی کنیم چون شنیده ام در هند به فوتبالیست ها پول خوبی می دهند. من هم که چاره ای نداشتم قبول کردم و پیش از این که به هند برویم هر روز در تپه های لویزان به صورت انفرادی تمرین می کردم تا بدنم آماده باشد.

آن موقع در دادن ویزا به ایرانی ها خیلی سختگیری می کردند و مشکل به کسی ویزا می دادند اما به هرحال دو، سه ماه صبر کردیم و با پارتی بازی و هزار بدبختی توانستیم ویزای هندوستان را بگیریم و خلاصه به این کشور سفر کردیم. در هند صبح ها که از خواب بیدار می شدیم با موتورهایی که مسافرکشی می کردند می رفتیم این طرف و آن طرف دنبال تیم می گشتیم من یک سری مدارک با خودم برده بودم تا به مسئولان تیم هایی که با آنها صحبت می کنیم نشان دهم البته مدارکم عکسهای جام جهانی و عنوانهایی بودند که داشتم و عکسهایی که در ریودوژانیرو و بازیهای مهم از من گرفته بودند و همچنین چند روزنامه خارجی قبل از انقلاب که از من تعریف کرده بودند.

خلاصه در هندوستان هر روز به اتفاق برهان زاده به دنبال تیم می گشتیم. تا این که یک روز به یک شرکت اتوبوس سازی که در چهل کیلومتری شهر بمبئی واقع شده بود رسیدیم، این شرکت که «تاتا» نام داشت در هند اتوبوس می ساخت و بیشتر اتوبوسهای هند هم «تاتا»ست. این شرکت یک تیم فوتبال هم داشت و ما هم رفتیم با دربان شرکت صحبت کردیم و مدارک را نشان دادیم و گفتیم آمده ایم اینجا و دنبال تیم هستیم، با چه کسی باید صحبت کنیم؟ دربان گفت مدیر باشگاه داخل شرکت است و شما می توانید با او صحبت کنید. به هر حال ما را پیش مدیر باشگاه بردند و نشستیم در اتاق او و صحبت کردیم من ابتدا مدارکم را نشان دادم و گفتم این مدارک من هست، من دروازه بان تیم ملی ایران در جام جهانی هم بوده ام. مدیر باشگاه وقتی مدارک مرا دید، گفت: تو چرا آمده ای اینجا؟ تو باید جاهای بهتری بازی کنی، با این همه تجربه و افتخار می خواهی در تیمهای هندوستان بازی کنی؟
من هم گفتم زمانه طوری است که آدم مجبور می شود برای بازی به چنین جاهایی هم بیاید. من با مدیر باشگاه صحبت کردم و او گفت: ما می توانیم ماهیانه شش هزار روپیه به تو بدهیم. اما من وقتی حساب کردم دیدم شش هزار روپیه پول زیادی نیست و چون برای همسر و بچه هایم که در تهران بودند پول می فرستادم چیزی برای خودم نمی ماند به همین دلیل موافقت نکردم و برگشتم به بمبئی. سه، چهار روز که ماندیم به طور اتفاقی در آنجا شخصی را دیدم که قبلا دروازه بان پاس بود او وقتی مرا دید گفت ناصر تو اینجا چکار می کنی؟

جریان را برایش تعریف کردم و گفتم من دیگر نمی توانم در ایران بازی کنم و چون منبع درآمدی هم ندارم، آمده ام اینجا و دنبال تیم هستم تا اگر پول خوبی بدهند در تیمهای هندی بازی کنیم. او به من گفت تو در بمبئی نمان و بلافاصله برو کلکته چون آنجا منطقه فوتبال خیز هند است و بهتر می توانی تیم پیدا کنی. من هم به اتفاق برهان زاده رفتم  و بلیت رفت و برگشت به کلکته را گرفتم که قیمت بلیت هم ۱۲۰ دلار بود البته نگرانی من از این بود که کم کم داشت پولم تمام می شد چون ۵۰۰ دلار بیشتر با خودم نیاورده بودم و پولی نداشتم.

به هر صورت ما به کلکته رفتیم و ساعت ۳۰/۱۲ دقیقه شب به آنجا رسیدیم و بلافاصله رفتیم یک هتل. صبح که بیدار شدیم دیدیم که آن هتل برای هر شب ۴۰ دلار پول می گیرد و ما هم که پولمان در حال تمام شدن بود همان روز تسویه حساب کردیم و ابتدا رفتیم دنبال یک هتل ارزان قیمت و بالاخره یک جا گیر آوردیم که شبی ۹ دلار پول می گرفت تا به ما جا دهد البته هتل که چه عرف کنم، مسافرخانه بود. ولی ما گفتیم شی ۹ دلار باز هم بد نیست و اگر ۱۰ شب هم اینجا بمانیم می شود ۹۰ دلار و این طوری پولمان می رسد.

البته در آن مسافرخانه در یک اتاق کثیف می خوابیدیم که به جز من و برهان زاده، دو نفر دیگر هم آنجا بودند و چهار نفر در یک اتاق کوچک بودیم. خلاصه در کلکته که بودیم در اولین روزی که به دنبال تیم می گشتیم از یک نفر پرسیدیم باشگاه محمدان که می گویند کجاست؟ او هم آدرس داد که باید بروید فلان جا. البته ساعت ۳۰/۶ دقیقه صبح بود که ما رسیدیم به جایی که باشگاه محمدان کلکته بود و دیدیم که خبری نیست، حتی یک نفر هم آنجا نیست. منتظر ماندیم تا این که یک نفر آمد، از او پرسیدیم مگر اینجا باشگاه محمدان نیست؟ کسی نمی آید؟ او گفت منتظر بمانید الان بقیه هم یواش یواش می آیند. یک ساعتی گذشت و سه، چهار نفر دیگر هم آمدند.

یکی از آنها به محض این که مرا دید آمد و پس از سلام و علیک گرم به من گفت تو مرا نمی شناسی؟ من هم دقیق نگاهش کردم و چیزی یادم نیامد و گفتم نه. او گفت: مگر تو دروازه بان تیم ملی ایران نیستی؟ گفتم بله. گفت من مهاجم تیم ملی هندوستان هستم که در کشور سنگاپور مقابل تیم ملی ایران بازی کردم و تو دروازه بان بودی. من شبیرعلی هستم در این باشگاه کار می کنم. گفتم من هم آمده ام اینجا بازی کنم. او گفت آمده ای اینجا بازی کنی؟ تو باید جاهای دیگر و در تیم های خوب خارجی بازی کنی ما که زمانی آرزو داشتیم با تو عکس یادگاری بگیریم پس چرا آمده ای هندوستان بازی کنی؟ خلاصه پشت موتور او سوار شدیم و ما را برد پیش رئیس باشگاه محمدان کلکته که اسمش علی مولا بود.

من با او صحبت کردم و مدارکم را هم نشان دادن وقتی مدارکم را دید گفت عجیب است چنین بازیکنی اینجا چکار می کند؟ رئیس باشگاه محمدان از من پرسید ما در اینجا دو بازیکن ایرانی هم داریم یکی از آنها نامش بشکار است تو او را می شناسی؟ گفتم بله، بازیکن خود ما بوده است.

او گفت: جمشید نصیری را چه؟ او را هم می شناسی؟ گفتم بله، بازیکن خود ما بوده است. علی مولا باز هم از من پرسید یعنی اگر تو را ببینند می شناسند؟ گفتم مگر می شود نشناسند؟ رئیس باشگاه محمدان زنگ زد به جمشید نصیری و گفت: یک نفر آمده اینجا و می گوید من ناصر حجازی هستم، تو او را می شناسی؟ جمشید گفت او را نگه دار من خودم را سریع می رسانم. جمشید خیلی زود آمد و تا مرا دید با هم سلام و احوالپرسی گرمی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. رئیس باشگاه که تعجب کرده بود از جمشید پرسید تو این آقا را از کجا می شناسی؟ نصیری هم در جوابش گفت بابا همین که می بینی اینجا ایستاده «نامبروان» ایران بوده و در ایران هیچ دروازه بانی روی دستش نیست. علی مولا گفت مگر می شود؟ پس برای چه آمده ای اینجا؟ به جمشید گفتم جریان مرا برای رئیس باشگاه تعریف کن و بگو که در ایران نمی گذارند من بازی کنم و به همین دلیل مجبور شده ام بیایم اینجا.

به هرحال نشستیم و صحبت کردیم که البته برهان زاده هم با من بود. رئیس باشگاه محمدان از من پرسید اگر قرار باشد برای ما بازی کنی چقدر پول می خواهی؟ گفتم: من که خودم تنها نیستم. با این دوستم (برهان زاده) با هم هستیم خودم ده هزار دلار می خواهم و دوستم هم هشت هزار دلار اگر این پول را می توانید نقد به من بدهید برایتان بازی می کنم ولی اگر می خواهید قسطبندی کنید و ماهیانه به من بدهید قرارداد نمی بندم. علی مولا گفت عیبی ندارد شما فعلا بمان و با بچه های ما تمرین کن. من هم تمریناتم را با تیم محمدان کلکته شروع کردم صبح ها ساعت ۶ یا ۷ می رفتم تمرین، صبحانه آن چنانی هم نبود که بخورم فقط یک بسکویت می خوردم با یک لیون چای شیرین. نهار هم در باشگاه می خوردیم اما نهارشان واقعا کثیف بود ولی با این وجود چشمهایم را می بستم و به زور می خوردم که از گرسنگی نمیرم.

تیم محمدان کلکته به خاطر مسائلی می رفت در شهرها و روستاهای اطراف بازی می کرد و پول می گرفت ما برای هر بازی که انجام می دادیم بچه های محمدان نفری ۵۰۰ روپیه بین خودشان تقسیم می کردند ولی به من ۱۰۰ روپیه می دادند البته من هم با وجود این که می دیدم همه پولها را برای خودشان بر می دارند و مظلوم واقع شده ام نمی توانستم حرفی بزنم و مجبور بودم سکوت کنم چون بالاخره آنجا غریب بودم و اگر اعتراض می کردم، بیرونم می کردند بنابراین در تمام بازیها با آنها به دور افتاده ترین روستاها هم می رفتم و برایشان دروازه بانی می کردم و هیچ حرفی هم نمی زدم. م

دتی بود که داشتم با بچه های محمدان تمرین می کردم ولی از پول خبری نبود یک بار وقتی قرار بود برای برگزاری یک بازی به میدان برویم به رئیس باشگاه گفتم آقا بالاخره تکلیف من چه می شود؟ من که نمی توانم اینجا بمانم و برای شما مجانی بازی کنم زن و بچه ام در تهران منتظر من هستند که پول برایشان بفرستم. او گفت حالا امروز هم برای ما بازی کن بعد از این بازی راجع به پول صحبت می کنیم. من گفتم نه، اول شما پول را بدهید تا برایتان بازی کنم.

رئیس باشگاه به من گفت: حاضریم هفتاد هزار روپیه به عنوان پیش قرارداد  به تو بدهیم و بقیه پول را هم آخر بازیها. من هم قبول نکردم البته طرفداران محمدان به من می گفتند اینها به تو دروغ می گویند. همه پولت را نقد بگیر که اگر نگرفتی دیگر از پول خبری نیست. به هرحال آنها پول نقد به من ندادند و من هم تصمیم گرفتم برگردم برهان زاده هم که با من در محمدان کلکته بازی می کرد به من گفت آقا شما می خواهی برگردی، من چه کار کنم. اینها مرا می خواهند. گفتم: خب، تو می توانی بمانی. او گفت اگر من بمانم شما ناراحت نمی شوی؟ چون ما دو نفر با هم به اینجا آمده ایم. گفتم نه، من ناراحت نمی شوم. اگر پول خوبی به تو می دهند بمان هیچ اشکالی ندارد. خلاصه برهان زاده تصمیم گرفت بماند و من در هندوستان تنها شدم.

من رفتم فرودگاه بمبئی و سوار هواپیما شدم و به تهران برگشتم ولی علی مولا رئیس باشگاه پیش از برگشتنم به من گفت: برو ولی اگر تمایل داشتی دو ماه دیگر که لیگ ما شروع می شود برگرد.

من هم گفتم حالا می روم ببینم چه می شود اما نمی توانم تا دو ماه دیگر اینجا بمانم. من برگشتم تهران و دو، سه هفته ای گذشت. یک بار همسرم گفت زنگ بزن به رئیس باشگاه محمدان کلکته و بگو چکار کنم؟ بیایم؟ من هم که اصلا دوست نداشتم بروم آنجا گفتم زنگ نمی زنم. بالاخره همسرم خودش زنگ زد و رئیس باشگاه هم گفت به حجازی بگو سریع خودش را برساند کلکته، ما او را می خواهیم. من رفتم که برای سفر به هند ویزا بگیرم و باز هم با دردسر و بدبختی ویزا گرفتم.

به هر صورت برای دومین بار راهی هندوستان شدم و رفتم با بچه های محمدان تمرین کردم. این بار که رفتم در تمرین آنها یک بازیکن نیجریه ای به نام امیکو حضور داشت که دانشجو بود و در آنجا درس می خواند ضمن این که یک نیجریه ای دیگر هم بود که چیما نام داشت آنها که قبلا مرا در کلکته دیده بودند و مدارکم را نیز دیده بودند به من گفتند روزی یک جلسه بیا و به ما تمرین بده. من در واقع اولین بار بود که می خواستم چهار بازیکن خارجی را تمرین دهم چون به غیر از آن دو نیجریه ای، دو بازیکن هندی هم بودند و خلاصه من هر روز این چهار نفر را سفت و سخت تمرین می دادم.

کم کم با امیکو صمیمی شدم ما بیشتر وقتها با هم بودیم او در طبقه دهم یک آپارتمان بود و من در زیرزمین همان جا (شوفاژخانه) با یک وضع بدی زندگی می کردم. باور کنید آنجایی که من بودم فقط به اندازه یک تخت بود حدود دو متر و با کمترین امکانات فقط خودم بودم و یک تخت چوبی. اوضاع غذا هم که تا دلتان بخواهد بد بود. نه غذای مناسبی به ما می دادند و نه پول داشتم که خودم بروم مواد غذایی بخرم و مجبور بودم همان غذای کثیفی را که باشگاه می داد بخورم هیچ وقت آن روزها را فراموش نمی کنم شاید کمتر کسی بتواند آن وضعیت را تحمل کند غذا که می آوردند بوی بدی می داد گوشت ها داخل غذا کدر و سیاه بود خلاصه چشمهایم را می بستم و می خوردم فقط به خاطر این که حالا که این همه سختی کشیده ام از گرسنگی نمیرم و بتوانم تمرین کنم.
یک روز امیکو آمد و به من گفت: ناصر، رئیس باشگاه محمدان بنگلادش قرار است بیاید اینجا دنبال من و درباره انتقالم به این تیم صحبت کند و به احتمال زیاد کار من با این تیم تمام است. هر وقت او آمد و با من صحبت کرد، تو را هم معرفی می کنم تا تو هم به محمدان بنگلادش بیایی، خیالت راحت باشد من نمی گذارم که در این وضعیت بد اینجا بمانی و هر طور شده زمینه انتقالت به محمدان بنگلادش را فراهم می کنم. بعد از چند روز رئیس باشگاه محمدان بنگلادش به کلکته آمد تا با امیکو صحبت کند و او را برای تیم بنگلادش بخرد. آن موقع واقعا خدا به من کمک کرد و راه را برای پیشرفتم باز کرد.

وقتی رئیس باشگاه محمدان بنگلادش به همراه امیکو از طبقه دهم بر می گشت و می خواست برود، از جلو زیرزمینی که من آنجا می خوابیدم رد شد. در همان لحظه امیکو به او گفت آقا یک نفر در این زیرزمین زندگی می کند که دروازه بان تیم ملی ایران بوده، بیایید تا او را به شما معرفی کنم. امیکو رئیس باشگاه محمدان بنگلادش را به زیرزمین آورد. من که خودم می توانستم انگلیسی حرف بزنم با او صحبت کردم و تمام سرگذشتم را برای او گفتم و در ضمن مدارکم را هم به وی نشان دادم و گفتم من دروازه بان تیم ملی ایران و باشگاه تاج بوده ام.

او به من گفت اگر بخواهی در محمدان بنگلادش بازی کنی چقدر پول می خواهی؟ گفتم اگر ده هزار دلار برای یک فصل بدهید برایم کافی است. البته من تنها نیستم و یکی از دوستانم (برهان زاده) هم با من است و اگر ممکن است او را هم جذب کنید و به او هم هشت هزار دلار بدهید. رئیس باشگاه محمدان بنگلادش گفت خیلی خوب است، من می روم و با هیئت مدیره باشگاه صحبت می کنم. من به او گفتم فقط یک چیزی می خواستم از شما بپرسم، در بنگلادش ایرانی هست؟ گفت بله، آنجا تعدادی ایرانی هستند.

گفتم شما فقط بروید و به آنها بگویید می خواهم ناصر حجازی را بیاورم محمدان بنگلادش، ببینید عکس العمل آنها چیست؟ چون همه ایرانی ها مرا می شناسند و سابقه مرا می دانند. گفت یعنی تو این قدر معروف هستی که همه ایرانی ها تو را می شناسند؟ گفتم بروی حتی به سفارت ایران در بنگلادش هم بگو ناصر حجازی را می شناسید، به شما جواب می دهند. هیچ موقع یادم نمی رود، او گفت من می روم و روز یازدهم همین ماه بر می گردم و تو را با خودم به بنگلادش می برم چون باید ابتدا بروم و با دیگر اعضای هیئت مدیره راجع به تو مشورت کنم. من منتظر ماندم.

منبع: وبسایت ساتین

0
0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال نظر :

قوانین ارسال نظر
  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، «بروزترین» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.